خاطرات کودکی
پسر کوچکم
فردا 23 خرداد شما 9 ماهه میشی و این روز مبارک مقارنه با سالروز ولادت مولا و منجی مون، امام همه ی زمانها، و امید دل شیعه.
نیمه شعبان مبارک
این 18 ماه گذشت و حالا ما سه نفر زیر سقفی که خدا پناهشه. به امید روزی که به درد آخرین باقی مانده اش امام مهدی (ع) بخوریم. بله، مدتیه دیگه امام زمان نمیگم و پشت سرش هم عج نمیذارم! چون با نوشتن امام مهدی ع بیشتر حس می کنم ک هست. و دست پرمهرش رو توی زندگی مون و دعاهامون حس میکنم.
دلم حساس تر به نامش و دیدگانم لرزانتر نسبت به یاد وجود مقدسش. کسی که در تنهایی هایش با وجود میلیونها دست به دعای فرج، هنوز اشک تنهایی می ریزد. از بس که 313 نشدیم برایش.
و شنبه بعد بردنت به کنترل، برگی دیگر رو باید در دفتر یادداشتت بنویسم. همون دفتری که از قبل تولدت برات می نوشتم. و مطالب قبلی وبلاگ رو از روی اون.
دفترچه ات را کامل می کنم، بزرگ که شدی و آقا، می دم بهت ( هدیه ی ازدواج شاید ) البته اگر خداخواست و بودیم خاطرات بعد ازدواجتم باید باشه!
حالا که خوابی، آروم و ساده. مثل زندگی مون. مثل کودکی.



خاطرات کودکی 

